همراه باکوس تو ساحل دراز کشیده بودیم ...
روی شن ها و رو به آفتاب ...
باکوس کلاهش رو کشیده بود رو صورتش ...
میدونستم که نخوابیده ...
باکوس زیاد اهل خواب نبود ...
خیلی کم تو خواب دیده بودمش ...
یه غلت به طرفش زدم و روی شکمم دراز کشیدم ...
نزدیک تر که شدم متوجه شدم چیزی رو زیر لب زمزمه میکنه ...
ترانه نبود ...
انگار داشت با کسی حرف میزد ...
سعی کردم بفهمم چی میگه ...
اولش نمی شنیدم چی میگه ...
ولی یواش یواش صداش بلند تر شد ...
یه جمله رو تکرار میکرد ...
همینطور صداش بلند تر و بلندتر شد تا تبدیل به فریاد شد ...
تکون نمیخورد ...
فقط فریاد میزد : " من رفتنم دست خودمه " ...
بعد از چند دقیقه یهو ساکت شد ...
کلاهش رو از رو صورتش برداشت ...
روی صورتش میشد مسیر حرکت اشکها رو تشخیص داد ...
عینک آفتابی و کلاهش رو پرت کرد یه طرف ...
دستهاش رو باز کرد و به طرف دریا به راه افتاد ...
...
پ.ن 1 : همه برنامه هام یهو رفت به ...